اشعار شهریار – اشک ندامت

گربه پیرانه سرم بخت جوانی به سر آید از در آشتیم آن مه بی مهر درآید آمد از تاب و تبم جان به لب ای کاش که جانان با دم عیسویم ایندم آخر به سر آید خوابم آشفت و چنان بود که با شاهد مهتاب به تماشای من از روزنه کلبه درآید دلکش آن چهره …
Continue reading اشعار شهریار – اشک ندامت