آدمیزاد است دیگر گاهی، فقط گاهی از بود و نبود آدم های اطرافش خسته می شود گاهی بی دلیل بغض می کند گاهی بی هوا خاطراتش را می کاود به دنبال رد و نشانی از یک پشت گرمی، یک کوه، یک تکیه گاه گاهی دلش یک جفت گوش می خواهد که فقط بشنود یک جفت …
Continue reading شیرین سخن – آدمیزاد – دلنوشته
Tag:Iran
شیرین سخن – یاور همیشه مؤمن
ای به داد من رسیده تو روزهای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبهای وحشت من ای تبلور حقیقت توی لحظههای تردید تو شب و از من گرفتی تو من و دادی به خورشید اگه باشی یا نباشی برای من تکیهگاهی برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی یاور همیشه مؤمن تو برو سفر …
Continue reading شیرین سخن – یاور همیشه مؤمن
شیرین سخن – قاب عکس
گاهی می شود دقیقه ها بنشینم و به یک قاب عکس نگاه کنم اینکه به چهره درون آن خیره شوم، نه فقط از یک نگاه جا مانده در تصویر شروع می کنم و بعد قدم به قدم در دالانی از خاطرات گذشته همراهش می شوم آنقدر به صورتش نگاه می کنم تا حس کنم درون …
Continue reading شیرین سخن – قاب عکس
شیرین سخن – شهر حسود
ما از این شهرغریبه بی تفاوت کوچ کردیم از رفیقا زخم خوردیم تا یه روزی برنگردیم خونه مون رو دوشمونِ ما یه آه دوره گردیم ما واقعاً با هم چه کردیم ما غنیمت های بی رؤیای این جنگای سردیم زندگیمون کو ببین ما کشته های بی نبردیم بی خبر از حالِ هم آواره ی دنیای …
Continue reading شیرین سخن – شهر حسود