ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابت وی جام بلورین که خورد باده نابت خواهم همه شب خلق به نالیدن شبگیر از خواب برآرم که نبینند به خوابت ای شمع که با شعله دل غرقه به اشگی یارب توچه آتش که بشویند به آبت ای کاخ همایون که در اقلیم عقابی یارب نفتد ولوله وای …
Continue reading اشعار شهریار – چشم خمار
Tag:شعر
اشعار شهریار – صدای سوز دل
صدای سوز دل شهریار و ساز حبیب چه دولتی است به زندانیان خاک نصیب به هم رسیده در این خاکدان ترانه و شعر چو در ولایت غربت دو همزبان غریب روان دهد به سر انگشت دلنواز به ساز که نبض مرده جهد چون مسیح بود طبیب صفای باغچه قلهک است و از توچال نسیم همره …
Continue reading اشعار شهریار – صدای سوز دل
اشعار شهریار – نغمه جانسوز
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب ساز در دست تو سوز دل من می گوید من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب مرغ دل در قفس سینه من می نالد بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب زیر هر پرده ساز …
Continue reading اشعار شهریار – نغمه جانسوز
اشعار شهریار – همرهان همراز
زین همرهان همراز من تنها توئی تنها بیا باشد که در کام صدف گوهر شوی یکتا بیا یارب که از دریا دلی خود گوهر یکتا شوی ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس ای در تکاپوی طلب گم کرده ره با ما بیا ای ماه …
Continue reading اشعار شهریار – همرهان همراز
اشعار شهریار – خورشید درخشانیها
طبعم از لعل تو آموخت در افشانیها ای رخت چشمه خورشید درخشانیها سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی تا نسیمت بنوازد به گل افشانیها گر بدین جلوه به دریاچه اشگم تابی چشم خورشید شود خیره ز رخشانیها دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید مخمل اینگونه به کاشانه کاشانیها دارم …
Continue reading اشعار شهریار – خورشید درخشانیها
اشعار شهریار – سلسله ناکامیها
زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها مستم از ساغر خون جگر آشامیها بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت شادکامم دگر از الفت ناکامیها بخت برگشته ما خیره سری آغازید تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت ساختم این همه تا وارهم از خامیها تا که نامی شدم از نام …
Continue reading اشعار شهریار – سلسله ناکامیها
اشعار شهریار – آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده …
Continue reading اشعار شهریار – آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
اشعار شهریار – زمستان
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را به کاخ ظلم باران هم …
Continue reading اشعار شهریار – زمستان
اشعار شهریار – به چشمک اینهمه مژگان
به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را چه شعبده است که در چشمکان آبی تو نهفته اند شب ماهتاب دریا را تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را کمند زلف به دوش افکن و به صحرا …
Continue reading اشعار شهریار – به چشمک اینهمه مژگان
بی قرار تو ام
بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو …
Continue reading بی قرار تو ام
عشق یعنی
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﯾﮏ ﺳﺒﺪ ﯾﺎﺱ ﺳﭙﯿﺪ ﻧﺴﺘﺮﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﯿﺪ ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ ﭘﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎ ﺷﺪﻥ ، ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺮﻭﺝ ﻗﻠﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺮﻭﺝ ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺣﺮﻑ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﯾﮏ ﺩﻝ …
Continue reading عشق یعنی
دنیای تو
از زمانی که به دنیای تو عادت کردم به تو اندازه خورشید حسادت کردم هر کجا رفتم و هر گاه درختی دیدم از تو و سادگی و عشق روایت کردم یاس و نرگس همه از چشم تو پیدا میشد زین جهت بود که ابراز ارادت کردم تو که لبخند زدی از ته دل فهمیدم شرط …
Continue reading دنیای تو