نزدیک بود آن همه گلهای نازنین بی آب و آفتاب در آن گوشه جان دهند وان غنچه های تشنه لب نا شکفته نیز رفتند داغ غم به دل باغبان نهند نزدیک بود گلشن آباد و با نشاط ریزد به خاک آنهمه نقش و نگار را نزدیک بود آن چمن سبز و دلگشا دیگر به عمر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – همیشه بهار
Tag:مشیری
اشعار فریدون مشیری – سیل میگون
ابرِ آواره آشفته دهر سايه بر سينه خارا افكند باد، ديوانه زنجيري كوه ناگهان سلسله از پا افكند رعد، جادوگر زنداني چرخ لرزه بر عالم بالا افكند برق را مشعل آشوب به دست ظلمتي منقلب و وحشتزا قرص خورشيد فرو برد به كام ابر، موجي زد و باران و تگرگ ريخت در بزم طرب سنگ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – سیل میگون
اشعار فریدون مشیری – دو چشم خسته
دو چشم خسته اش از اشک تر بود ز روی دفترم چون دیده برداشت غمی توی نگاهش رنگ می باخت حدیثی تلخ در آن یک نظر داشت مرا حیران از این نازک دلی کرد مگر این نغمه ها در او اثر داشت چرا دل را به خاکستر نشانید اگر از سوز پنهانش خبر داشت نخستین …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دو چشم خسته