فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوری که راه آدم و حوا زده است دیو و پری به پرده داری شب بود عیب ما پنهان ولی سپیده دمان میرسد پرده دری سرود جنگل و دریاچه سنفونیهایی است برون ز دایره درک و رانش بشری به باغ چهچه سحر بلبلان سحر به کوه قهقه شوق …
Continue reading اشعار شهریار – بلبلان سحری
Tag:محمد حسین بهجت تبریزی
اشعار شهریار – دیوانه و پری
آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری باز در خواب سر زلف پری خواهم دید بعد از این دست من و دامن دیوانه سری منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری خبر از حاصل عمرم …
Continue reading اشعار شهریار – دیوانه و پری
اشعار شهریار – انتظار
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی باز ای سپیده شب هجران نیامدی شمعم شکفته بود که خندد به روی تو افسوس ای شکوفه خندان نیامدی زندانی تو بودم و مهتاب من چرا باز امشب از دریچه زندان نیامدی با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی شعر …
Continue reading اشعار شهریار – انتظار
اشعار شهریار – خاموشی صبا
ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی تو که آتشکده عشق و محبت بودی چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را که خود از رقت آن بیخود و بی هوش شدی تو به صد نغمه زبان بودی و …
Continue reading اشعار شهریار – خاموشی صبا
اشعار شهریار – شمشیر قلم
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی وای از دست …
Continue reading اشعار شهریار – شمشیر قلم
اشعار شهریار – یاد آشنا
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی چه شد که شیوه بیگانگی رها کردی به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردی منم که جورو جفا دیدم و وفا کردم توئی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی بیا که با همه …
Continue reading اشعار شهریار – یاد آشنا
اشعار شهریار – مرغ بهشتی
شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی سحر چون آفتاب از آشیان من سفرکردی هنوزم از شبستان وفا بوی عبیر آید که چون شمع عبیرآگین شبی با من سحرکردی صفا کردی و درویشی بمیرم خاکپایت را که شاهی محشتم بودی و با درویش سرکردی چو دو مرغ دلاویزی به تنگ هم شدیم افسوس همای …
Continue reading اشعار شهریار – مرغ بهشتی
اشعار شهریار – شاخ شمشاد
الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت الا ای خسرو شیرین که خود بی تیشه فرهادی قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین …
Continue reading اشعار شهریار – شاخ شمشاد
اشعار شهریار – آه و ناله
هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای کس پیش پای طفل نیفتد که وای وای دیر آشناتر از توندیم ولی چه سود بیگانه گشتی ای مه دیرآشنای وای در دامنت گریستن سازم آرزوست تا سرکنم نوای دل بی نوای وای سوز دلم حکایت ساز تو می کند لب بر لبم بنه که برآرم …
Continue reading اشعار شهریار – آه و ناله
اشعار شهریار – راه گم کرده
راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای مگر ای شاهد گمراه به راه آمده ای باری این موی سپیدم نگر ای چشم سیاه گر بپرسیدن این بخت سیاه آمده ای کشته چاه غمت را نفسی هست هنوز حذر ای آینه در معرض آه آمده ای از در کاخ ستم تا به سر …
Continue reading اشعار شهریار – راه گم کرده
اشعار شهریار – ساز صبا
بزن که سوز دل من به ساز میگوئی ز ساز دل چه شنیدی که باز میگوئی مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز به گوش دل سخنی دلنواز میگوئی مگر حکایت پروانه میکنی با شمع که شرح قصه به سوز و گداز میگوئی به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین گهی ز شور …
Continue reading اشعار شهریار – ساز صبا
اشعار شهریار – چشم شهلائی
شکفته ام به تماشای چشم شهلائی که جز به چشم دلش نشکفد تماشائی جمال پردگی جاودانه ننماید مگر به آینه پاکان سینه سینائی رواق چشم که یک انعکاس او آفاق محیط نه فلکش زورقی به دریائی دلی که غرق شود در شکوه این دریا به چشم باز رود در شگفت رؤیائی به قدر خواستنم نیست …
Continue reading اشعار شهریار – چشم شهلائی