خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی ای ز چشمه نوشت چشم و دل چراغانی سرفرازی جاوید در کلاه درویشی است تا فرو نیارد کس سر به تاج سلطانی تا به کوی میخانه ایستاده ام دربان همتم نمیگیرد شاه را به دربانی تا کران این بازار نقد جان به کف رفتم شادیش گران دیدم اندهش به …
Continue reading اشعار شهریار – چراغ روحانی
Tag:غزلیات شهریار
اشعار شهریار – پیری و جوانی
خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی ولی ز بخت بد از من نه جسم ماند و نه جانی چو من به کنج ریاضت خزیده را چه تفاوت کزان کرانه بهاری گذشت یا که خزانی وداع یار بیاد آر و اشک حسرت عاشق چو میرسی به لب چشمه ای و آب روانی دهان غنچه مگر …
Continue reading اشعار شهریار – پیری و جوانی
اشعار شهریار – بوستان گل
ای گل به شکر آنکه در این بوستان گلی خوش دار خاطری ز خزان دیده بلبلی فردا که رهزنان دی از راه میرسند نه بلبلی به جای گذارند و نه گلی دیشب در انتظار تو جانم به لب رسید امشب بیا که نیست به فردا تقبلی گلچین گشوده دست تطاول خدای را ای گل بهر …
Continue reading اشعار شهریار – بوستان گل
اشعار شهریار – خاک و خاشاک
نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی چه گویم با تو کز عزت ورای عقل و ادراکی نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزد چه نسبت نور پاکی را به چون من خاک ناپاکی نه آتش هم به چندین سرکشی خاکستری گردد پس از افتادگی سر وامگیر ای نفس کز خاکی …
Continue reading اشعار شهریار – خاک و خاشاک
اشعار شهریار – باقی
رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی عقده بود اشکم به دل تا بیخبر رفتی ولیکن باز شد وقتی نوشتی یار باقی کار باقی وه چه پیکی هم پیام آورده از یارم خدایا یار باقی وآنکه می آرد پیام یار باقی آمدی و رفتی اما …
Continue reading اشعار شهریار – باقی
اشعار شهریار – کسی یار کسی
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی هر کس آزار من زار پسندید ولی نپسندید دل زار من آزار کسی آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من هر که با …
Continue reading اشعار شهریار – کسی یار کسی
اشعار شهریار – سر منزل مراد
اگر بلاکش بیداد را به داد رسی خدا کند که به سر منزل مراد رسی سیاهکاری بیداد عرضه دار ای آه شبان تیره که در بارگاه داد رسی جهان ز تیرگی شب بشوی چون خورشید اگر به چشمه نوشین بامداد رسی سواد خیمه جانان جمال کعبه ماست سلام ما برسان گر بر آن سواد رسی …
Continue reading اشعار شهریار – سر منزل مراد
اشعار شهریار – سیه چشمان شیرازی
دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی به شوخی می برند از من سیه چشمان شیرازی من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی ز آه همدمان باری …
Continue reading اشعار شهریار – سیه چشمان شیرازی
اشعار شهریار – خال برنده
دستی که گاه خنده بآن خال می بری ای شوخ سنگدل دلم از حال می بری هر کس به نرد حسن تو زد باخت پس بگو دست از حریف خویش بدان خال می بری چالی فتد به گونه ات از نوشخند و دل زان خال اگر گذشت بدین چال می بری مهتاب شب که سرو …
Continue reading اشعار شهریار – خال برنده
اشعار شهریار – شب سیاه
ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیش به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری من از آن …
Continue reading اشعار شهریار – شب سیاه
اشعار شهریار – پری چهره
ای پری چهره که آهنگ کلیسا داری سینه مریم و سیمای مسیحا داری گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس که نهال قد چون شاخه طوبا داری جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست تنگ مپسند دلی …
Continue reading اشعار شهریار – پری چهره
اشعار شهریار – پریشان روزگار
زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری من هم از آن زلف دارم یادگاری بیقراری روزگاری دست در زلف پریشان توام بود حالیا پامالم از دست پریشان روزگاری چشم پروین فلک از آفتابی خیره گردد ماه من در چشم من بین شیوه شب زنده داری خود چو آهو گشتم از مردم فراری تاکنم رام …
Continue reading اشعار شهریار – پریشان روزگار