شباب عمر عجب با شتاب می گذرد بدین شتاب خدایا شباب می گذرد شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد به چشم خود گذر عمر خویش می بینم نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه که ابر از …
Continue reading اشعار شهریار – شباب
Tag:غزلیات شهریار
اشعار شهریار – بازار خودفروشی
با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد دارد متاع عفت از چار سو خریدار بازار خودفروشی این چار سو ندارد جز وصف پیش رویت در پشت …
Continue reading اشعار شهریار – بازار خودفروشی
اشعار شهریار – خزان جاودانی
مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها که وصال هم بلای شب انتظار دارد تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد نه به خود گرفته خسرو پی …
Continue reading اشعار شهریار – خزان جاودانی
اشعار شهریار – جانان من
یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست درد آن بود که از پا درمان من بیفتد یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست دردانه ام ز چشم گریان من بیفتد ماهم به انتقام ظلمی که …
Continue reading اشعار شهریار – جانان من
اشعار شهریار – شاهان عشق
شنیده ام که به شاهان عشق بخشی تاج به تاج عشق تو من مستحقم و محتاج تو تاج بخشی و من شهریار ملک سخن به دولت سرت از آفتاب دارم تاج کمان آرشه زه کن که تیر لشگر غم بر آن سر است که از قلب ما کند آماج اگر که سالک عشقی به پیر …
Continue reading اشعار شهریار – شاهان عشق
اشعار شهریار – جوانی
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست به زندگانی من فرصت جوانی نیست من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار خدای شکر که این عمر جاودانی نیست همه بگریه ابر سیه گشودم چشم دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم دریغ و درد که این انتحار …
Continue reading اشعار شهریار – جوانی
اشعار شهریار – کنج فنا
سری به سینه خود تا صفا توانی یافت خلاف خواهش خود تا خدا توانی یافت در حقایق و گنجینه ادب قفل است کلید فتح به کنج فنا توانی یافت به هوش باش که با عقل و حکمت محدود کمال مطلق گیتی کجا توانی یافت جمال معرفت از خواب جهل بیداریست بجوی جوهر خود تا جلا …
Continue reading اشعار شهریار – کنج فنا
اشعار شهریار – چشم مست
برداشت پرده شمعم و پروانه پرگرفت بازار شوق پردگیان باز درگرفت شمع طرب شکفت در آغوش اشک و آه ابری به هم برآمد و ماهی به برگرفت زین خوشترت کجا خبری در زند که دوست سر بی خبر به ما زد و از ما خبر گرفت بار غمی که شانه تهی کرد از او فلک …
Continue reading اشعار شهریار – چشم مست
اشعار شهریار – مسافر مجنون
رفتم و بیشم نبود روی اقامت وعده دیدار گو بمان به قیامت گر تو قیامت به وعده دور نخواهی یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت بانگ اذان است و چشم مست تو بینم در خم محراب ابروان به امامت قصر نمازت چه ای مسافر مجنون کعبه لیلی است قصد کن به اقامت در …
Continue reading اشعار شهریار – مسافر مجنون
اشعار شهریار – اشک شوق
دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت جان مژده داده ام که چوجان در برارمت تا شویمت از آن گل عارض غبار راه ابری شدم ز شوق که اشگی ببارمت عمری دلم به سینه فشردی در انتظار تا درکشم به سینه و در بر فشارمت این سان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق ترسم …
Continue reading اشعار شهریار – اشک شوق
اشعار شهریار – ملال محبت
گاهی گر از ملال محبت بخوانمت دوری چنان مکن که به شیون برانمت چون آه من به راه کدورت مرو که اشک پیک شفاعتی است که از پی دوانمت تو گوهر سرشکی و دردانه صفا مژگان فشانمت که به دامن نشانمت سرو بلند من که به دادم نمی رسی دستم اگر رسد به خدا می …
Continue reading اشعار شهریار – ملال محبت
اشعار شهریار – جانم در جوانی سوخت
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت تمنای وصالم نیست …
Continue reading اشعار شهریار – جانم در جوانی سوخت