در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد ترس از رقیب بود … که آخر زیاد شد این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد یک لحظه باد روسری اش را کنار زد از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد هی در لباس کهنه اداهای تازه …
Continue reading در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد