من همینم

من همیــــنمنه چشمان آبـــی دارمنه کفش های پاشنه بلــندهمیشه کتـــانی میپوشمروی چمن ها غلت میزنمعشوه ریختن را خوب یادم نداده اندوقتی از کنارم رد میشویبوی ادکلنم مستت نمیکندنگران پاک شدن رژ لب و یا ریملم هم نیستملاک ناخن هایم از هزار متری داد نمیزندگاهی از فرط غصه بلند بلند داد میزنمو خدایم را با تمام …
Continue reading من همینم