به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند هزار نيزه زرين به قلب آب شكست فضاي دريا يكسره به خون و شعله نشست به ماهيان خبر غرق آفتاب رسيد نفس زنان به تماشای حال او رفتند ز ره درآمد باد به هم بر آمد موج، درون دريا آشفت ناگهان، گفتی …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – هزار اسب سپید