چه می گذشت آنجا که از طلوع سحر به جای موج سپاس از دمیدن خورشید به جای بانگ نیایش در آستانه صبح غبار و دود به اوج کبود جاری بود هوای سربی سنگین به سینه ها می ریخت لهیب کوره آهن به شهر می پیچید چه میگذشت آنجا که جای نازگل و ساز و باد …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – اندوه جاودان