اشعار شهریار – کاروان

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست ماه من نیست در این قافله راهش ندهید کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست ما هم از آه دل سوختگان بی …
Continue reading اشعار شهریار – کاروان

اشعار شهریار – ای دوست

کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست عزیز دار محبت که خارزار جهان گرش …
Continue reading اشعار شهریار – ای دوست

اشعار شهریار – قول و غزل

منم که شعر و تغزل پناهگاه من است چنانکه قول و غزل نیز در پناه من است صفای گلشن دلها به ابر و باران نیست که این وظیفه محول به اشک و آه من است صلای صبح تو دادم به نالهٔ شبگیر چه روزها که سپید از شب سیاه من است به عالمی که در …
Continue reading اشعار شهریار – قول و غزل

اشعار شهریار – زکات زندگی

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست نو گل نازنین من …
Continue reading اشعار شهریار – زکات زندگی

اشعار شهریار – نعره مستانه

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست همه آفاق پر از نعره مستانه تست در دکان همه باده فروشان تخته است آن که باز است همیشه در میخانه تست دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز زیور زلف عروسان سخن شانه تست ای زیارتگه رندان قلندر برخیز توشه من همه در گوشه انبانه تست …
Continue reading اشعار شهریار – نعره مستانه

اشعار شهریار – چشم فلک

از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید چشمت ندود این همه یک شب قمر اینجاست آری قمر آن قمری خوشخوان طبیعت آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق پروانه صفت باز کنم …
Continue reading اشعار شهریار – چشم فلک

اشعار شهریار – خاک ایرج

ایرجا سر بدرآور که امیر آمده است چه امیری که به عشق تو اسیر آمده است چون فرستاده سیمرغ به سهراب دلیر نوشداروست ولی حیف که دیر آمده است گوئی از چشم نظرباز تو بی پروانیست چون غزالی به سر کشته شیر آمده است خیز غوغای بهارست که پروانه شویم غنچه شوخ پر از شکر …
Continue reading اشعار شهریار – خاک ایرج

اشعار شهریار – دیدار آشنا

ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است دائم گرفته چون دل من روی ماهش است دیگر نگاه وصف بهاری نمی کند شرح خزان دل به زبان نگاهش است دیدم نهان فرشته شرم و عفاف او آورده سر به گوش من و عذرخواهش است بگریخته است از لب لعلش شکفتگی دائم گرفتگی است …
Continue reading اشعار شهریار – دیدار آشنا

اشعار شهریار – چشم دل

تا چشم دل به طلعت آن ماه منظر است طالع مگو که چشمه خورشید خاورست کافر نه ایم و بر سرمان شور عاشقی است آنرا که شور عشق به سر نیست کافر است بر سردر عمارت مشروطه یادگار نقش به خون نشسته عدل مظفر است ما آرزوی عشرت فانی نمی کنیم ما را سریر دولت …
Continue reading اشعار شهریار – چشم دل

اشعار شهریار – دل درویش

ای چشم خمارین تو و افسانه نازت وی زلف کمندین من و شبهای درازت شبها منم و چشمک محزون ثریا با اشک غم و زمزمه راز و نیازت بازآمدی ای شمع که با جمع نسازی بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت گنجینه رازی است به هر مویت و زان موی هر چنبره ماری …
Continue reading اشعار شهریار – دل درویش

اشعار شهریار – جگر گوشه

ای جگر گوشه کیست دمسازت با جگر حرف میزند سازت تارو پودم در اهتزاز آرد سیم ساز ترانه پردازت حیف نای فرشتگانم نیست تا کنم ساز دل هم آوازت وای ازین مرغ عاشق زخمی که بنالد به زخمه سازت چون من ای مرغ عالم ملکوت کی شکسته است بال پروازت شور فرهاد و عشوه شیرین …
Continue reading اشعار شهریار – جگر گوشه

اشعار شهریار – چشم خمار

ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابت وی جام بلورین که خورد باده نابت خواهم همه شب خلق به نالیدن شبگیر از خواب برآرم که نبینند به خوابت ای شمع که با شعله دل غرقه به اشگی یارب توچه آتش که بشویند به آبت ای کاخ همایون که در اقلیم عقابی یارب نفتد ولوله وای …
Continue reading اشعار شهریار – چشم خمار