روزگار جالب ما

عاشقانه های ایرانی

مردم اینجا چقدر مهربانند
دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوخـتند
دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند
و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری بر سرم گذاشتند
و دیدند هوا گرم شد کلاهم را برداشتند
و چون دیدند لباسم کهنه و پارہ است بـه من وصله چسباندند
و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم
محبت کردند و حسابم را رسیدند
خواستم در این مهربانکدہ خانه بسازم ،
نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز . . . . .
روزگار جالبیست،
مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان می زاید

به این پست امتیاز دهید.
رای اولی باش

ghonahkar

bo2bo3.com

It is never too late to be what you might have been