اشعار فریدون مشیری – همیشه بهار

نزدیک بود آن همه گلهای نازنین بی آب و آفتاب در آن گوشه جان دهند وان غنچه های تشنه لب نا شکفته نیز رفتند داغ غم به دل باغبان نهند نزدیک بود گلشن آباد و با نشاط ریزد به خاک آنهمه نقش و نگار را نزدیک بود آن چمن سبز و دلگشا دیگر به عمر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – همیشه بهار