وای باران باران

وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تادور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به …
Continue reading وای باران باران

شاعر می شوم

امروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم. پيراهن غصه هايم را به تن مي کنم و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند و از پروانه هاي بي وفاي روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند. شاعر مي شوم به اندازه اي که …
Continue reading شاعر می شوم