من نمیدانم پشت نقاب تبسمهایت چه میگذرد و نمیدانم غروب كه میشود چرا با دفتر خاطراتت كنار اسكله میشینی و غرق در بی نهایت آبی میشوی سرد و بی روح خسته و اشفته فقط بغض میكنی اما تو كه اشك میریزی اینجا نیلوفری میمیرد لاله ای به خاك میفتتد ومن در نبودنت بی صدا میشكنم