هیچکس حاضر نشد

هیچکس حاضـر نشد این قصـه را باور کند جای من باشد، دو روز از زندگی را سر کند در مسـیـر بـاد پـایـیـزی شکفـتـم! لاجـرم میـرسد از راه تا این غـنـچـه را پـرپـر کنـد تـک درختـی بـودم و هر کاروانـی که رسید خـستـگـی آورد بـلـکـه در کـنــارم در کـنـد بـارگــاهـی در مـیـان مـردمـی غـم پــرورم هرکسی …
Continue reading هیچکس حاضر نشد