از لحظه ی جدایی دیگر سخن نمی گفت فهمیده بودم اما چیزی به من نمی گفت گفتم که می توانیم با هم دوباره باشیم؟ لبخند بی جوابش از ما شدن نمی گفت آتش به جان آتش افتاده بود اینجا اما سیاوش عشق از سوختن نمی گفت آرام گریه می کرد یعقوب پیر کنعان می مرد …
Continue reading لحظه ی جدایی