عمر کوتاه من

وقتی که عمر پیچک وار از دیوار زندگی‌ات بالا می‌رفت دست من کوتاه بود و بخت آسمان در گرفتنت، بلند! حالا هر غروب که می‌شود من و گریه و خاطره‌ها جمع می‌شویم دورِ نبودنت! و نفس پشت نفس تلف می‌کنیم مفهوم بودن را کاش می‌شد که بفهمی بدون تو چقدر پیراهن این زندگی برایم گشاد است …
Continue reading عمر کوتاه من