این روزها پر از سکوتم

نه حوصله دوست داشتن دارم نه میخواهم کسی دوستم داشته باشد این روزها سردم مثل دی … مثل بهمن … مثل اسفند… مثل زمستان احساسم یخ زده … آرزوهایم قندیل بسته امیدم زیر بهمن سرد احساساتم دفن شده است نه به امدنی دل خوشم و نه از رفتنی غمگینم این روزها پر از سکوتم …

تو باید باشی

زندگی بی تو محال است … تو باید باشی قلب من زیر سوال است … تو باید باشی صحبت از خانه ی من نیست … فراتر از این شهر من رو به زوال است … تو باید باشی در شبیخون خزان مانده چه کاری بکند عشق من مثل نهال است … تو باید باشی فال …
Continue reading تو باید باشی

تا نفس هست کنارت هستم

لحظه شیرینی که به تو دل بستم از تو پرسیدم من :تو منی یا من تو؟ و تو گفتی هردو…به تو پیوستم گفتم ای کاش پناهم باشی همه جا و همه وقت کنارم باشی… و تو گفتی هستم… تا نفس هست کنارت هستم

گفتم خدایا

گفتم خدایا دلگیرم .. گفت :حتی از من؟ گفتم خدایا چقدر دوری … گفت : تو یا من؟ گفتم خدایا دلم را ربودند… گفت : پیش از من؟ گفتم خدایا یاری خواستم نکردند … گفت : از غیر از من؟ گفتم خدایا من تنهای تنهایم … گفت : پس من؟ گفتم خدایا دوستت دارم .. …
Continue reading گفتم خدایا

نور عشق

گفتند عینک سیاهت را بردار…دنیا پر از زیبایی هاست…! عینک را برداشتم… وحشت کردم از هیاهوی رنگ ها… گفتم :عینکم را بدهید…میخوام به دنیای یکرنگ پناه ببرم…! عشق گفت: بیا مرا بر دیده ات بگذار…دنیا را نور تحویلت می دهم

بعضي وقتا مجبوري

بعضي وقتا مجبوري تو فضاي بغضت بخندي. دلت بگيره ولي دلگيري نکني. شاکي بشي ولي شکايت نکني . گريه کني اما نذاري اشکات پيدا شن… خيلي چيزا رو ببيني ولي نديدش بگيري خيلي حرفارو بشنوي ولي نشنيده بگيري! خيلي ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کني ….

میخواستم

میخواستم پیش رویت دنیا را به زانو در بیاورم میخواستم تمام باغچه ها را برایت اقاقی بکارم میخواستم شب هایت ستاره باران باشد نه بی ستاره و بارانی میخواستم خوش خبرترین قاصدک ها را برایت به باد بسپارم میخواستم برایت کوچه های شهر را گردگیری و چراغانی کنم میخواستم عاشقت باشم ببخش طاقت نداشتی ببخش …
Continue reading میخواستم