در خیالات خودم

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی…!گرچه میدانی که نیست شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند …
Continue reading در خیالات خودم

ببوس مرا

باید ببوسی چشــم های روشنــم را تا پــُر کنــد آغــوش تــو حجـمٍ تنــــم را تـلخ است فـال قهــــوه ی چشمم و شاید شیرین کُند طعــــمٍ لبت بوسیدنم را تا حلقه گیسـوی تو راهی دراز است مهمـــان دستانت کُن امشب گردنــم را ! آرام در دستت بیفتد سیبٍ لذت شاید که آسانتر کند این ! چیدنــم …
Continue reading ببوس مرا

اشعار فریدون مشیری – دو چشم خسته

دو چشم خسته اش از اشک تر بود ز روی دفترم چون دیده برداشت غمی توی نگاهش رنگ می باخت حدیثی تلخ در آن یک نظر داشت مرا حیران از این نازک دلی کرد مگر این نغمه ها در او اثر داشت چرا دل را به خاکستر نشانید اگر از سوز پنهانش خبر داشت نخستین …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دو چشم خسته