خانم بخند

گیــرم تمـــام شهر پر از سرمه ریزها خالی شده ست مصر دلم از عزیزها داش آکل و سیاوش و رستم تمام شد حالا شده ست نوبت ابــــــــرو تمیز ها دیگر به کوه وتیشه و مجنون نیاز نیست عشــاق قانعند بــــــه میــخ و پریـــــزها دستی دراز نیست به عنوان دوستی جـــــز دستهـــای توطئه از زیـر میزها …
Continue reading خانم بخند