اعلانی در حال حاظر وجود ندارد!

  بیا ببین چه شعله ها نشسته در وجود من بیا ببین چه آتشی گرفته تار و پود من ای شمع روشن جای تو خالی در خانه ی من جای تو خالی افتاده در پیمانه ی من، نگاه تو ای آشنای دل دارد دل دیوانه ی من، بسی گفتُگو با خدای دل به خلوت خیال […]

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان از نو فلک دگر چنان ساختمی کازاده به کام دل رسیدی آسان گلدونا گل ندادن درختا بار ندادن گوسفند و گاو و میش ها ماست و پنیر ندادن گندمهای بیابون یه لقمه نون ندادن چشمه های تو دالون یه چیکه آب […]

  رفتم ، رفتم گریزانم از دیدارت ، رفتم پشیمانم از آزارت ، رفتم مکن هرگز یاد مرا برو پیشم دیگر میا مبر نامم بهر خدا شوی تا از دستم رها ، رفتم بیا ، بیا امید نا امیدی ها ، بیا چرا باشی تو دور از ما ، بیا رفتی ، از چه رو […]

  می‌ خوام لبهاتو خندون ببینم چشماتو مست و غزل خون ببینم دیگه تو خونه‌ی ویرونه‌ی دل نمی‌خوام عشقتو مهمون ببینم کی میشه مثل خودم تو رو پریشون ببینم مثل مجنون میون کوه و بیابون ببینم تک و تنها همه جا تو رو گریون ببینم تک و تنها همه جا تو رو نالون ببینم کی […]

ای دختر ساری ای رشک گل‌های بهاری در چشم جادویت می‌خوانم راز عشق و یاری دیدم تو را یک شب در خواب و بیداری تاری ز گیسویت گرفتم یادگاری دیدم تو را یک شب در خواب و بیداری تاری ز گیسویت گرفتم یادگاری دیدم تو را یک شب با یاران در آغوش صحرا مهتاب شهر […]

ای یک یک یارم تو منو مضحکه کردی با یک یک چشمک داخل معرکه کردی قد اگه بنازم که همش عشوه و نازه طُرف اگر بتابم که چه شبهای درازه من دلبرکم دلبرکم دلبر باریک با چادرنماز رو میگیرم روز میشه تاریک اون چش چشم مستت که پر از ناز و ادامه اون لب لب […]

چو رفت از قلب من شور و نوا رفت چه دید از من چنین ناآشنا رفت صفا دیگر ندارد خلوت من توگفتی از چمن باد صبا رفت امان ازبی وفایی خدایا مردم از درد جدایی خدایا سوز عشقم را فزون کن دلم را بیش از این غرق خون کن ز عقل مصلحت بین توبه کردم […]

با پر و بال بسته با دلی زارو خسته خواهم از آشیان پر کشم یک زمان بگذرم از جهان ای غم تو تمنای من عاشق تو سرو پای من گر نرسم نرسم به تو وای من وای از این دنیای من ای خدای جهان خواه میروم آسمان ها تا بشوید گناهم چشمه ی کهکشان ها […]

با صدای بی صدا مثله یک کوه بلند مثله یک خواب کوتاه یه مرد بود یه مرد با دستهای فقیر با چشمهای محروم با پاهای خسته یه مرد بود یه مرد شب با تابوت سیاه نشست توی چشمهاش خاموش شد ستاره افتاد روی خاک سایه ش هم نمیموند هرگز پشت سرش غمگین بود و خسته […]

  در این شام سیه، من بی دلی گم کرده راهم خداوندا تویی در این بلا تنها پناهم نه کس پُرسد ز اشکم، نه کس پُرسد ز آهم تو آگاهی خدایا از این حال تباهم نه صحبت اهل دلی، نه غم گساری، نه آشنایی نه در بَرَم هم نفسی، تو ای شب غم عجب بلایی […]

در حال جستجو در سایت . . .