اعلانی در حال حاظر وجود ندارد!

گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان سیل غمها وقت سحر شد گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد گل پونه ها بی همزبانی آتشم […]

شب بود بیابان بود زمستان بود بوران بود سرمای فراوان بود یارم در آغوشم هراسان بود از سردی افسرده و بی‌جان بود از بهر آن سیمین بر خوشگل از جسم و جان خود بودم غافل میکوشیدم بهرش از جان و دل میبردمش با خود سوی منزل گیسویش، از باد و باران گشته آشفته در مویش […]

کاش دوستم داشتی ، می دیدی تنهام تو باغچه ی لب هام ، گل بوسه می کاشتی کاش با من بودی ، مثل اون روزها باز برای فردا ، وعده نمی ذاشتی وای چه گنه کردم ، رو به تو آوردم وای ، رو به تو آوردم عاشق چشماتم ، تنها خاطرخواهتم وای ، تنها […]

من مستم و مدهوشم شبگرد قدح نوشم از طایفه بی خبرانم دیوانه با نام و نشانم من قصه نمی دانم افسانه نمی خوانم دردی کش میخانه عشقم در حلقه صاحب نظرانم مرا می ز جام وفا باید ای می فروشان مرا خانه میخانه ها باید ای باده نوشان من از انچه رسوا کند نام عاشق […]

ستاره مرد؛ سپیده دم چو یک فرشته ماهم نهاده دیده برهم میان پرنیان غنوده بود به آخرین نگاهش… نگاه بی گناهش سرود واپسین سروده بود: بین که من از این پس دل درراه دیگر دارم به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم ز صبح روشن باید ار آن دل بردارم که عهدی خونین باصبحی […]

خـاطـرت آیـد کـه آن شــب از جـنـگـل هـا گـذشـتـیـم بـر تــن ســـرد درخـتـان یــادگــاری مـی نـوشـتـیـم بـا مـن انــدوه جـدایـــی نـمـیـدانـی چـه هـا کــرد نــفـریـن بـه دسـت سـرنـوشـت تـورا از مــن جــدا کــرد بـی تـو بـر روی لـبـانـــم بـوسه پـژمـرده گـشـتـه بـی تـو از ایـن زنـدگـانی قــلـبـم آزرده گـشـتـه بـی تـو ای دنـیـای شــادی دلــم […]

تورو دوست دارم به گل بهار بارون قسم به بانگ سحر به اشل میگسارون قسم به لب های تو به لاله های هم رنگ دل به چشمان تو به اون بنفشه زارون قسم شبی چون دختر مهتاب قدم بنی به خانه ی من به بزم من بیا و ببین صفای آشیانه ی من شبی چون […]

در اين دنيا تک و تنها شدم من گياهي در دل صحرا شدم من چو مجنوني که از مردم گريزد چه بي ثمر مي خندم چه بي اثر مي گريم به ناکامي چرا رسوا شدم من چرا عاشق، چرا شيدا شدم من من آن شيرين اَدا را مي شناسم من آن زود آشنا را مي […]

هستی چه بود ، قصه ی پر رنج و ملالی کابوس پر از وحشتی ، آشفته خیالی ای هستی من و مستی تو ، افسانه ای غم افزا کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی ز هستی ، نصیبم بود درد بی نهایت چنان نی ، ندارم سر شکوه و شکایت چرایی غمین […]

  بهار من گذشته عشقم افسانه گشته ز بس در دوريش من خون دل خوردم خدايا از اين بيگانگي دل خون شدم مردم خدايا بهار من گذشته وفا افسانه گشته اگر او نبود اميدي دگر ندارم به جهان بجز او خيالي به سر ندارم چه کنم چه کنم که از او خبر ندارم خون شد […]

در حال جستجو در سایت . . .