اعلانی در حال حاظر وجود ندارد!

فقط يك چيز از خداحافظى بدتر است: فرصت خداحافظى پيدا نكردن. اين زخم هميشه تازه مي ماند و هر چه نگفته اى و هرچه نكرده اى تا ابد عذابت مى دهد. در هر چهره ى بيگانه او را مى بينى، در هر لحظه ى بعد از او و به خودت مى گويى ا گر آن […]

بار ديگر قصه را سر ميكند آن دخترك جوى خشک شعر را تر ميكند آن دخترك خلوت تنهايى ات را ميزند بر هم شبي كوچه دل را معطر ميكند آن دخترك گاچ دلتنگي دگر افكنده از سر، آمده از غزل هاي تو چادر ميكند آن دخترك نيست از دردي، نمايد فرش پای نازكش آن شقايق […]

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم. تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سرگشته، روی گردابم! تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟ تو […]

بوي باران ، بوي نم ، يك كوچه ي تنها و من بغض سنگين، بوي غم، يك عالمه رؤيا ومن وقت رفتن چشم من پاي دلت افتاده بود چشم گريان، دست لرزان،شد دلي رسوا ومن همچو يعقوب از فراقت ديده ام خشكيده است بوي پيراهن ز كنعان، منتظر ، شيدا و من دل ، غزالي […]

توکل برخدایت کن؛ کفایت میکندحتما؛ اگرخالص شوی با او؛ صدایت میکند حتما اگر بیهوده رنجیدی؛ ازاین دنیای بی رحمی به درگاهش قناعت کن؛ عنایت میکند حتما دلت درمانده میمیرد؛ اگرغافل شوی از او به هر وقتی صدایش کن؛ حمایت میکندحتما خطا گر میروی گاهی؛ به خلوت توبه کن با او گناهت ساده میبخشد؛ رهایت میکند […]

عاشقی یعنی همین یعنی حسودی می کنم جز کنار من که بنشینی حسودی می کنم چهره ای زیباتر از من را؟…زبانم لال..نه! بر همان چشم و لب و بینی حسودی می کنم جز لب من از لبان کودکی حتی اگر بوسه ای کوچک که برچینی حسودی می کنم! اخم در هم می کشم وقتی کنارم […]

من اگر روی تو حساسم و غیرت دارم پشتِ این عاشقی‌ام منطق وُ حکمت دارم نازبانویِ «عسل صورت» «خاتون‌ سیرت» تا ابد با لبِ نازت، سَرِ صحبت دارم محشر از چشمِ تو می‌ریزد و من اینگونه تحتِ این فلسفه، ایمان به قیامت دارم! خنده‌ات؛ حوریِ موعود بهشتی! به به! خوش به حالم! چقَدر شادی و […]

عشق وقتی که در قلبی اقامت می کند چشم ها دیگر به اشک و گریه عادت می کند حاجت عاشق وصال است و روز و شب می نشیند با خدای خود عبادت می کند با وضو می خوابد و در خواب زاهر می شود صورت معشوقه را هر شب زیارت می کند دلبرم تاجر شده […]

وقتی که عمر پیچک وار از دیوار زندگی‌ات بالا می‌رفت دست من کوتاه بود و بخت آسمان در گرفتنت، بلند! حالا هر غروب که می‌شود من و گریه و خاطره‌ها جمع می‌شویم دورِ نبودنت! و نفس پشت نفس تلف می‌کنیم مفهوم بودن را کاش می‌شد که بفهمی بدون تو چقدر پیراهن این زندگی برایم گشاد است […]

من دلم خواست که نازت بِخرَم، حرفی هست؟! تا شوی رونقِ شام وُ سَحرَم، حرفی هست نذرِ دل بود غرورم کفِ پایت اُفتد پرده‌یِ صبر به پیشت بِدَرَم، حرفی هست از بخارایِ دلم سینه ‌کِشان می‌آیم بر سمرقندِ لبت، جان سِپُرَم، حرفی هست من دلم‌خواست تو را مجنون وُفرهاد سازم خود که لیلی ‌تر وُ […]

در حال جستجو در سایت . . .