اعلانی در حال حاظر وجود ندارد!

  زندگی ما در دست خداست و هر وقت او بخواهد ما را وارد جهان میکند و هر زمان که مایل باشد از این جهان می برد؛ و به ما  نه اختیار داده شده که به این جهان بیاییم نه از اینجا برویم … زندگی به منزله سرمایه ای ست که خداوند به ما می […]

دوستت دارم چرایش پای تو، ممکنش کردم،محالش پای تو میگریزی از من و احساس من دل شکستن هم ،گناهش پای تو آمدی آتش زدی بر جان من درد بی درمان گرفتن هم،دوایش پای تو من اسیرم در میان آن دو چشم قفل زندان را شکستن هم،سزایش پای تو سوختم،آتش گرفتم زین سبب آب بر آتش […]

دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را حتی نمی خواهم ببینی روی زردم را آرام در فریاد خود مصلوب می مانم خودآرزو کردم خروج و دین طردم را ازاین سکوت و گوشه گیری خرده می گیری حتما فراموشت شده هرکار کردم را تو می کشی بیرون تمام مهره هایت را می بازم وتا می کنم […]

حال آدم که دست خودش نیست عکسی می بیند ترانه ای می شنود خطی می خواند اصلا هیچی هم نشده یکهو دلش ریش می شود. حالا بیا وُ درستش کن آدمِ دلگیر منطق سرش نمی شود برای آن ها که رفته اند آن ها که نیستند، می گرید دلتنگ می شود حتی برای آنها که […]

بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من؛ غم نکرد گریه هم یک ذره از اندوه هایم کم نکرد آن قدر دنیای ما با هم تفاوت داشت که خطبه های عقد هم ما را به هم محرم نکرد راز دور افتادنم از خویش را از کس نپرس هیچکس ظلمی که من بر نفس خود […]

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست انگار نه انگار دل شهر گرفته ست از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست ای کاش کسی بود که می گفت به […]

سکه یک رو شادی و یک رو غم است تا نیفتد پشت و رویش مبهم است عشق شیرین است، اما عشق من ! میوه های ِ تلخ و شیرین درهَم است طعم خرمایی که گاهی می خورم تلخی ِ پس لرزه ی شهر ِ بم است هیچ می دانی چرا عاشق شدم ؟ چون دلم […]

تا قیامت هم اگر قهریم، یعنی آشتی اینکه در اندام یک شهریم، یعنی آشتی دور از امواج دریا هردو تبعید از هوا… اینکه در زندان یک نهریم، یعنی آشتی قطره قطره در عطش ها گم شدن، پرپر شدن اینکه زجرآورتر از زهریم، یعنی آشتی قدمت سردرگمی هامان هزاران ساله شد! اتفاق کهنه ی دهریم، یعنی […]

یک نیمه شب می شد ببینم عکس خوابت را..!!! می گفتمت: بر دار از چهره ، نقابت را تا بیشتر بشناسمت ای کمترین از خود تا پی بری حال من و حال خرابت را لب تشنه ی عشق از همیشه بودنم ، عشقست می میرم و قدری ننوشم تا سرابت را آغوش احساس ترا من […]

درد را در قفس سینه فشردیم ,دریغ! دل خود را به کف غصه سپردیم,دریغ! گر چه مجموعه به مجموعه سرودیم غزل ما به درد دل یک فرد نخوردیم دریغ! سال ها خورده غم خوب و خراب دنیا غصه های دل خود هیچ نخوردیم دریغ! روزگاریست که تلخابه ی غم‌های زمان نوش جان کرده بسی باز […]

در حال جستجو در سایت . . .