اعلانی در حال حاظر وجود ندارد!

دوباره داره غروب میشه دلهره دارم و یک غم عجیب و فاصله دارم ازخودم این منم با اندیشه هایی سبز برای امروز و فردایم در کنار تو…. من دوباره سخت درخود فرو میروم…. غرق اندیشه هایم میشوم و دوباره آن بغض سنگین می آید ودر گلویم مینشیند و من چه ساده سکوت را می پذیرم… […]

براي آدمها چه آنها كه برايت عزيزند چه آنهايي كه فقط دوست هستند خاطره هاي خوب بساز…! آنقدر برايشان خوب باش كه اگر روزي … هر چه بود گذاشتي و رفتي، در كنج قلبشان جايي برايت باشد، هر از گاهي … دست دراز كنند و بخواهند كه باشي هر از گاهي دلتنگ بودنت شوند… مي […]

آهِ سردی که در شکارِ منی بغضِ دردی که یادگارِ منی تو غریبانه سوزِ پاییزی برگِ زردی که در بهارِ منی تنِ سردم تمامِ دیوارَست تو دریچه که در حصارِ من نیست بالاتر از کدورتِ تو ای سیاهی که روزگارِ منی! آسِمانِ غمینِ اهوازم هم تو گردُ تو هَم غبارِ منی برقراری به لوحِ سینه […]

گاهی … برای رها شدن از زخم های زندگی باید بخشید و گذشت … میدانم بخشیدن کسانی که از آن زخم ها خورده ایم، سخت ترین کار دنیاست … ولی … تا زماتی که هر صبح چشمان خود را با کینه باز کنیم و آدم ها و ،خاطرات تلخ را زنده نگه داریم و در ذهن […]

پاییز آن سال خورشید زودتر از همیشه می آمد و خیلی بی سر و صدا هم می رفت … پاییز آن سال آفتابی به سرم نبود … سرمایش پهلو به پهلوی زمستان می زد و زمستانش جرات برخواستن از خواب نه ماهه اش را نداشت … درست مثل دستهای من که از شدت سوز در […]

تقدیر را می پذیرم سعی می کنم هر چه را زمستان از من گرفته در بهار پس بگیرم هنوز روز ها وچیز های زیادی باقیست هنوز دنیا زیبایی های بسیار دارد هنوز خیلی چیزها را دوست دارم هنوز می توانم همه را دوست داشته باشم ای دل غمگین مباش هنوز کبوتران زایش می کنند هنوز […]

پشت این شیشه های کثیف کورسویی از نور اگر هم هست … پیدا نیست … در خانه ای که یخ زده از خاطرات دور یا نزدیک دیوارهای نم گرفته می گویند: زندگی زیبا نیست!!! رو به دیوار … رو به سکوتهای ملالت بار آه اگر نبود کوری و کری…. میدیدم نطفه ام را تمام هستی […]

تقديم به پدرانى كه نيستن قلمم راست بايست! واژه ها … گوش به فرمان قلم! همگي نظم بگيريد مودب باشيد! صاحب شعر عزيزي است به نام پدر امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟! آنقَدَر وسوسه دارم بنويسم که نگو … تک و تنها و غريبم! تو کجايي پدر…؟! آنقَدَر حسرت ديدار تو دارم […]

ﺗﻮ ﻫﺮ ﺷﻬﺮِ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺑﯿﺎﺩ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﯽ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻪ ﺗﻮ ﺑﻐﺾ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﮕﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﺪ ؟ ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﮕﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﺮﺩ ؟ ﻣﮕﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺑﺒﺎﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺩﻝ ﻫﯿﺸﮑﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻨﮓ ﻧﺸﻪ؟ ﭼﻪ ﺯﺧﻢ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﯾﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯿﮑﺸﻪ […]

سقف خونم طلاي ناب زير پاهام حصير سرد تو دست من سيب گلاب اما دلم پره ز درد مثل درخت بيدکي تکيه مو دادم به کسي شدم درختي تو کوير تنها و خشک يک اسير اما يه روزگاري بود پدر بزرگمون مي گفت بهشت همين دنياي ماست عشق و صفاست اما کجاست مثل درخت بيدکي […]

در حال جستجو در سایت . . .