اعلانی در حال حاظر وجود ندارد!

ای ساحل آرامشم سوی تو پر میکشم از دوریت در آتشم در آتشم یا را ای ساحل آرامشم سوی تو پر میکشم از دوریت در آتشم در آتشم یا را دست از طلب ندارم تا کام من بر آید دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان […]

از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی به نگاه چشم گریون یه فرشه رو زمینی چشامو به روت می بندم تا که اشکامو نبینی با تو فریاد یه عمر و و و میکشم تا اوج باور دلای […]

تو ستاره غریبی تو شکوه باور من شب عاشقیست یارا بنشین برابر من تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم تو چه کرده ای که عمریست پی تو در سجودم تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من به خدا قسم که با تو به خدا رسیده […]

واویلی یا واعویلی ویلی واویلی روزم شب از محالی خوابی خیالی واویلی از موی او نال و نالان مویی و نالی واویلی نعل سمندش از خاک بر شده تا افلاک در غم او رشک مجنونم من و دل حالی تو شمع کاشانه منم چو پروانه دلم به زلف توست مزن بر او شانه جانا بدرالدجایی […]

از شبنم عشق خاک آدم گل شد شوری برخواست فتنه ای حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از آن چکید و نامش دل شد تنگ غروب فصل بهار یه کوچه باغ یه پنجره یه قلب پیر پر از امید باشوق تو منتظره باگوشه های چارقدش اشکاشو پنهون میکنه اما نگاش […]

من از پشت شبهای بی خاطره من از پشت زندان غم آمدم من از آرزوهای دور ودراز من از خواب چشمان نم آمدم تو تعبیر رؤیای نادیده ای تو نوری که بر سایه تابیده ای تو یک آسمان بخشش بی طلب تو بر خاک تردید باریده ای تو یک خانه در کوچه زندگی تو یک […]

زینگونه ام که در غم غربت شکیب نیست گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش کز جان شکیب هست وز جانان شکیب نیست گمگشته ی دیار محبت کجا رود نام حبیب هست و نشان حبیب نیست عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ای خواجه درد هست […]

پدرا پدربزرگا ، مادرا مادربزرگا مثلِ گل مثلِ بهارین دلامون نازک و نرمه چشامون چشمه شرمه اشکامونو درنیارین کاشکی می شد برای بزرگترامون قصرای از طلا می ساختیم مثِ آب چشمه ها آیینه هاشو صاف و پر جلا می ساختیم ابر فتنه وقتی سنگ غم می بارید سینه مونو سپر بلا می ساختیم چشامون دروغ […]

ای که بوی باران شکفته در هوایت یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت شد خزان به پایت بهار باور من سایه بان مهرت نمانده بر سر من جز غمت ندارم به حال دل گواهی ای که نور چشمم در این شب سیاهی چشم من به راهت همیشه تا بیایی باغ من بهارم […]

بینی جهان را خود را نبینی تا چند جانا غافل نشینی نور قدیمی شب را بر افروز دست کلیمی در آستینی بیرون قدم نه از دور آفاق تو پیش از اینی تو بیش از اینی جانی که بخشند دیگر نگیرند مرگ است صیدی تو در کمینی صورتگری را از من بیاموز  ( ادامه )

در حال جستجو در سایت . . .