اعلانی در حال حاظر وجود ندارد!

در سیاهی پرده افتاد از رخ تابانتان(علی قیصری)

10
0
1399/09/24

در سیـاهی پـــــرده افتــــاد از رخ تابانتان
شد مسیر ِ کـــوچه روشن تا لـب ِ ایوانتان

کردی از ناز نگاهت روز و شب افسونگری
تـا شوم با سِحر و جادو شاعـر چشمـانتان

نـم نـم بـاد صبـا از بس به مویت شانه زد
میتراودبوی‌خوش از زلف مشک افشانتان

جان به دست ورطه ی تلخ هلاکت میدهد
آن که نوشد قهـوه ی قاجـاری از فنجانتان

سال ها عاشق تر از گنجشککی برچیده ام
روی دست ِ پنجـــره از ریـــزه هـای نانتان

آنقَـــدر نـاز و فـــریبایی کــه هنگام سماع
مـــولوی را دل ربــاید دامــــن چـرخانتان

ای بهشتت سرزمین عجز و عصیان و گناه
آدم عـــاقل نچینـــــد سیـبی از بستـانتـان

در نگـاه ِ بی قـــرارم زل نــزن بانــو عسل 
پـاره گـــردانَـد دلـــم را نــاوک مـــژگانتان

علی قیصری 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۹ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط علی قیصری
 | 

اشتراک گذاری:

در حال جستجو در سایت . . .