
از خانمان آواره ام از دست عشق
سر گشته و بیچاره ام از دست عشق
ای کاشکی بودی عدم تا باز رستی از عدم
می سوزم از سر تا قدم از دست عشق
ای کاشکی بودی عدم تا باز رستی از عدم
پرورده کردم خانمان سر گشته ام گرد جهان
ای کاشکی بودی عدم تا باز رستی از عدم
گویم به خود افسانه ای از دست عشق
ای کاشکی بودی عدم تا باز رستی از عدم
هر روز و شب دیوانه ای در گوشه ویرانه ای
ای کاشکی بودی عدم تا باز رستی از عدم ( ادامه )
گشتم ضعیف و نا توان از دست عشق
ای کاشکی بودی عدم تا باز رستی از عدم