
منم آن سالک هفت وادی عشق
که باشد مقصدم آبادی عشق
ندارم وحشتی از گم شدن ها
که باشد رهنمایم هادی عشق
سفر کردم به روی مرکب درد
گلاب گريه ام تنها ره آورد
به یک عالم نبخشم ذره اش را
عجب درد و عجب درد و عجب درد
خدايا جمله اسباب جنون هست
دلم مجنون از عالم برون هست
از آن ابرو اشارت ها هم اکنون
که بنمايم دل ديوانه چون هست
سفر کردم به روی مرکب درد
گلاب گريه ام تنها ره آورد
به یک عالم نبخشم ذره اش را
عجب درد و عجب درد و عجب درد ( ادامه )
تمام عاشقان در خانه یار
من و دل دو گدای پشت دیوار
سرا پایم دل و قابل نباشم
عجب یار و عجب یار و عجب یار
سراپا آتش و احساس سردیست
فقط بیمار عشق داند چه دردیست
شفق سرخی گرفته از دل من
اگر چه گونه هایم رو به زردی است