اگر حرفی سرودی روی لبها نیست

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

اگر حرفی، سرودی روی لبها نیست
و زنگ نعره ای در گوش شبها نیست
اگر اکنون هجوم درد و تنهاییست
اگر امید من امید رویاییست
بترس از من، بترس از من،

از این سیل جدا افتاده ی مغرور
بترس از من، بترس از من

که پر کینه نگاهت میکنم از دور
نخواهم رفت…
خواهم ماند
روزی با تو، خواهم خواند، سرودی را که از چشمم نمی خوانی
حدیثی را که جز رویا نمیدانی
برایت مهربان بودم، تو میدانستی و نامهربان بودی
به پایت زندگی دادم، تو رنجم دادی و در فکر جان بودی
گرفتی هر چه از من بود، چو دشمن مرا پا بستی و رفتی
چو ترسیدی که بگریزم گل پیوندمان بشکستی و رفتی
بترس از من…