پاییز

بدون دیدگاه

پاییز آن سال خورشید زودتر از همیشه می آمد
و خیلی بی سر و صدا هم می رفت …
پاییز آن سال آفتابی به سرم نبود …
سرمایش پهلو به پهلوی زمستان می زد
و زمستانش جرات برخواستن از خواب نه ماهه اش را نداشت …
درست مثل دستهای من
که از شدت سوز در جیبهایم جا خوش کرده بودند…
درست مثل قلبم که فقط می زد …
برای چه ؟؟
نمیدانم…
همیشه میگفتم قلب من به محبت زنده است…
اگر دستت را از من دریغ کنی قلب من میمیرد…
و تو دریغ کردی…
دستت را…
داغی تنت را…
و گرمای حضورت را…
پاییز آن سال دیگر تو نبودی…
و قلب من فقط”می زد”…
در شبهایی که همیشه سرد بودند…
سرد سرد…
پاییز آن سال همیشه شب بود

دانـــــلود

مشخصات

  • 0 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *