لحظه ی جدایی

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

از لحظه ی جدایی دیگر سخن نمی گفت
فهمیده بودم اما چیزی به من نمی گفت

گفتم که می توانیم با هم دوباره باشیم؟
لبخند بی جوابش از ما شدن نمی گفت

آتش به جان آتش افتاده بود اینجا
اما سیاوش عشق از سوختن نمی گفت

آرام گریه می کرد یعقوب پیر کنعان
می مرد قطره قطره از پیرهن نمی گفت

بازار برده داران مصری پر از زلیخاست
اما نگاه یوسف از خواستن نمی گفت

سردار سر به داران ، هنگام سنگ باران
حتی به روی شبلی پیمان شکن نمی گفت

دل بود روی دوشم تابوت آرزوها
در خاک می شد اما هیچ از کفن نمی گفت

بر صفحه ی نگاهش تصویر مرده ی عشق
تکرار رفتنی که از آمدن نمی گفت

دانـــــلود

مشخصات

  • 0 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *