دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را
حتی نمی خواهم ببینی روی زردم را

آرام در فریاد خود مصلوب می مانم
خودآرزو کردم خروج و دین طردم را

ازاین سکوت و گوشه گیری خرده می گیری
حتما فراموشت شده هرکار کردم را

تو می کشی بیرون تمام مهره هایت را
می بازم وتا می کنم من تخته نردم را

در من به پاشد محشری کوهی به راه افتاد
پیوست درهم سطح دریاهای دردم را

چون رفتنم حتمی شده بربادخواهم رفت
دیگر نمی بینی غبارم خاک و گردم را

دانـــــلود

مشخصات

  • 0 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *